بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟
آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.
وقتی داشتم میل هامو چک میکردم از سایت سی دی که طبق معمول برام آگهی فروش فیلم میفرسته یک میل نظرم رو جلب کرد و اون هم این بود که
مجموعه سریال كرهاي «ظهور منجی عالم»
با زيرنويس فارسي
The Story of the First King's Four Gods
دلم میخواست این عنوان برای یک سریال ایرانی باشد که از ظهور منجی ما مسلمانان صحبت میکرد نه این چیزی که در پایین میخوانید متاسفانه کار صدا وسیما جمهوری اسلامی این شده سریال های بیگانه که فقط داستان های بی محتوا و افسانه هستند پخش کند و چه خرسند هستند که مردم استقبال هم میکنند وحال که نزدیک انتخابات هم شده پر بار تر از همیشه با فیلم های سینمایی رنگ وارنگ ذهن مردم را از اصل قضیه منحرف میکنند و با پخش چند برنامه آبکی انتخاباتی دهن مردم را میبندند.
این چکیده ای از این مجموعه است خودتان قضاوت کنید!
خلاصه داستان :
در 2000 سال پيش در زماني که مردم تمدن ندارند و به صورت غارنشيني بوده و يک سري هم تازه رو به خانههايي از چوب آورده بودند بين مردم اختلاف هاي زيادي بوده است.مردم مانند حيوانهاي وحشي براي بدست آوردن غذا و ملک املاک هم در جنگ به سر ميبرنند در اين ميان پيامبري ظهور ميکند و براي نجات مردم از وحشيگري احتياج به 4 نشانه دارد يکي از اين نشانهها در دست يکي از اقوام وحشي است او 3 نشانه ديگر را دارد و نشانه چهارم را هم بدست ميآورد و با زني مهربان که رئيس قوم مظلومي بود ازدواج مي کند و نشانه چهارم را به وي ميدهدو از آن زن پيامبر يک فرزند به دنياميايد ولي قوم ديگري که رئيس آن يک زن است و نشانه چهارم را هم از دست داده براي بدست آوردن آن نشانه به دهکده آنها حمله ميکند و فرزند پيامبر را ميدزدد.
سپس او را لبه پرتگاه برده و وي را به پايين مياندازد ازآنجايي که پيامبر داراي معجزات هستآن بچه در روي هوا معلق ميماند در دست پيامبر قرار ميگيرد ولي زن پيامبر بر اثر اين حادثه کنترل خودش را از دست ميدهد و نشانه چهارم تبديل به اژدهايي شده و شروع به از بين بردن مردم ميکند. و ....
آیا منجی ما شاهد این قضایا هست؟آیا شرکت فیلمی در ایران هست که بخواهد جدا از اینکه به عشق یوسف یعقوب بپردازد و مضحکه ای برای اس ام اس دادن مردم در پایان هر قسمت از سریالش باشد،بخواهد به یوسف زهرا بپردازد؟یوسف مرده اما مهدی زنده هست و ناظر بر اعمال ما، چقدر به یوسف زهرا فکر میکنیم؟ اینقدر که مجموعه ای تلوزیونی مثل یوسف پیامبر باشد تا جمعه شب از تلویریون منتظر پخش شدنش باشیم؟ ما را چه میشود؟ به کجا میخواهیم برویم؟زمانی که امامانمان بودند همان هفت سال پر باری بوده الان موقع خشکسالی هست چقدر توشه جمع کردیم؟ نمیدانم چه میگویم اما در تنهایی که فکر میکنم میترسم و شرمنده هستم از اینکه بگویم من مسلمانم
|
به آرامی آغاز به مردن ميكنی |
ترجمه شاملو
درست در چنین روزی حدود همین ساعت ها بود که زهرا از ما خداحافظی کرد و رفت،
و ما غافل در خواب بودیم.
وبعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارد،
ومن دلم میخواهد آنقدر قطره های باران بر سرم بریزند تا مدفون شوم
سال داره به آخر خطش میرسه.
آیا کارایی که باید میکردیم رو کردیم؟آیا دل کسانی که از خود رنجانده بودیم به دست آورده ایم؟ این سال است که تمام میشود اما آیا اگر میدانستیم با تمام شدن سال عمرمان نیز تمام میشود همان طور بیخیال بودیم و مشغول خرید سال نو،بروی خودمان نمی آوریدم که برویم و دل کسانی که در طول سال از اما رنجیده است را بدست آوریم؟امسال عید را چگونه میگذرانیم؟ این سالی که گذشت خدایا خودت میدانی بر ما چگونه گذراندی یک نفر نه بلکه جند تن از عزیز ترین کسانمان را از ما گرفتی از همان روزهای اول عید شروع کردی تا همین 1ماه و چند روز پیش. ما را ببخش با تمام گناهانی که کردیم اما خودت میدانی دیگر طاقت دیدن مرگ عزیزانمان را نداریم.دقیقا مثل امروز بود که زهرای نازنینم به من اس ام اس زد عید میریم اصفهان اما نگفت او را نرسیده به اصفهان به بهشت ثامن مشهد میبرند. خدایا مرا ببخش با تمام گناهانم و نگذار سال شروع نشده به آخر خط برسم.خدایا خودت میدانی و من؛کمک کن آن باشم که دلی از او نرنجانم.
آیا میتوانم ؟
باید راه رفتن را بیاموزم.راهی بس مشکل در پیش رو دارم کمک کن تا راه بروم من نباید اندکی بروم و خسته روی پله ای بنشینم تا خستگی در کنم آیا من !من از نوشته ی کدام یک از شما ها کپی بر میدارم؟نمیدانم!
خوشبختی مانند تکه های پازل هست و زمانی که کودک درونمان تکه های آن را بهم میریزد تا دوباره بسازد خسته و پریشان آن را رها میکند حال که درونمان را تکه های بی شکل و پوچ پازل خوشبختی پر کرده و ما نمیدانیم هیچ نمیدانیم؛فکر میکنیم بدبختیم و چقدر زود شکست میخوریم.
دیگر میترسم که بنویسم.
دلم میخواهد که کتاب هایم را به ترتیب بویشان در قفسه بچینم!
کتاب هایم را خیلی دوست دارم اما از یکی از آن ها بوی تو به مشام میرسد آن
را کجای قفسه بگذارم تو بگو!؟
ای کاش زنده بودی و در کنارم؛ این روزها بوی تو بیشتر از پیش به مشامم می رسد،
کمکم کن تا جزئی از خود کنم آن بو را!
دلم خیلی تنگ است!مرا کنار خود بخوان عزیزم!

من نمیدونم و نمیدونم که شما میدونید یا نه! تا حالا کرم ابریشم را دیده اید یا نه؟پیله اش را چطور دیده اید؟ من دیده ام! کرم ابریشم دور خودش را با تارهای ظریف ابریشم می پوشاند و اینقدر می ماند تا به زیبایی برسد به کمال زیبایی آن وقت هست که از پیله بیرون میآید و پا به دنیای اطراف خودش میگذارد؛عزیزی، بله عزیزی که واقعا برایم عزیز تر از جانم هست همین را به من میگوید چرا انسان همیشه دنبال بودن است، دنبال با کسی بودن، در جمع بودن در هیاهو بودن چرا اگر کسی را که چند روزی در پیله خودش باشد را ببینیم باید او را افسرده و یا دیوانه فرض کنیم؟ چرا نباید فکر کنیم او در پیله ی خوش رفته تا تبدیل به یک شکل زیبایی از انسان شود؟ چرا نمیتوانیم این طور فکر کنیم؟چرا باید کسانی یا کسی که بودنش بودنمان هست را خارج از پیله خود نگه داریم؟چرا نمیتوانیم؟! چرا فقط میتوانیم پیله ها را بجوشانیم و یا بسوزانیم؟ چرا نمیگذاریم به پروانه تبدیل شوند، چرا نباید عشقمان را در پیله خود راه بدهیم؟ چرا نباید از پیله ها پرستاری کنیم ؟ برای یک بارهم شده خدایا جوابم را بده که چرا ما را اینقدر درعین توانمندی ناتوان آفریده ای؟ خدایا حال که نمیخواهی جانم را بگیری لااقل پاسخ گوی سوالاتم باش! نترس از تو دیگر نمیپرسم چرا مرا آفریدی؟! جوابم را بده!حتی اگر جوابی نداری نگاهی به من کن! من جوام را میگیرم.

امروز 22 بهمن سال 1387 است و با 22 بهمن سال های قبل فرق میکنه،
امروز تولد منه اما تولدمم با تولدم در سال های پیش فرق میکنه.
همیشه یک جوری میشدم یک احساسی که نمیشه بیان کرد،
اینکه در 20 و چند سال پیش در چنین روزی پایم را به این دنیای لعنتی گذاشتم.
مامان میگه هنگامی که من میخواستم به دنیا بیام پرستار آمپولی بهش زده
که اگه دکتر نمیفهمیده حتما من و مامان میمردیم حالا مامان رو بیخیال،
اما فکر کن من از اولش هم وارد این دنیای مزخرف لعنتی نمیشدم.
آخ دیگه هیچ منی وجود نداشت چه حالی میده خوب بهر حال من آمدم و تا حالا نفس
کشیدم و میکشم، معلوم نیست کی خدا منو میبره برام دعا کنین به آرزوم برسم

